سخت است



سخت است
زندگی در عصری که شعار مردمانش "ما اهل کوفه نیستیم" باشد
امــــا
طلحه و زبیرها در وسط میدان عربده کشی کنند
و علی همچنان تنها بماند

حرف دلم



همیشه دلم خواسته شهید بشم
واسه بهترین دوستامم همیشه این دعا رو می کنم
اما...
همیشه چهره های حق به جانب به سمتت همجه میارن زبونتو گاز بگیر چرا دعای مردن واسه دیگران می کنی و...
فقط یه جمله میگم:
شهادت مردن نیست،.شهادت زنده ماندن ابدی و جاودانگی است و چه سعادتی بالاتر از این
رهبر خوبم چه جمله زیبایی میگه:
شهادت برای ما فیض عظیمی است و جوان های ما شهادت را آرزو دارند و ملتی که شهادت را آرزو دارد پیروز است
خدای مهربانم لیاقت شهادت راهت را به همه ما عطا کن
آمین...

چفیه پسرم دردم را التیام داد



آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فایل , آپلود دائمی,آپلود موزیک


چفیه پسرم دردم را التیام داد
برای مصاحبه به دیدار یه مادر شهید رفتم...
همه چیز ساده و بی ریا بود مادر بامهربونی من رو به داخل دعوت کرد،ازش خواستم کنارم بشینه تا باهاش صحبت کنم...
ازش پرسیدم مادر از پسرت واسم بگو ، چیکار میکرد چی شد که شهید شد...
این مادر مهربون داستانی رو واسم تعریف کرد که تموم بدنم رو به لرزه انداخت...
دخترم بذار داستانی رو واست تعریف کنم که شنیدنش خالی از لطف نیست.
یه شب به شدت زانوم درد میکرد داشتم از درد به خودم می پیچیدم و اشک می ریختم با خودم زمزمه می کردم کجایی عصای پیریم اگه بودی درمون دردم بودی منو درمون می کردی می بردیم پیش دکتر اما الان...الان که نیستی دردم رو به کی بگم؟ چقدر به این و اون رو بندازم خسته ام خسته پسرم...
تو همین حال و هوا بودم که کنج دیوار خوابم برد...
تو عالم خواب و بیدار دیدم دسته امام حسین داره از تو خونمون رد می شه همچه چیز خیلی واضح و روشن بود.
منم شروع کردم به سینه زنی و اشک ریختن یهو دیدم از توی دسته سینه زن ها یه پسر خوش سیما داره جلو میاد خوب که نگاه کردم دیدم پسرمه داره میاد جلو.
خواستم برم پیشش دیدم نمی تونم بلند شم ...اومد جلو گفت مادرم سلام چرا اینجا تنهایی داری اشک می ریزی ؟
بهش گفتم پسرم مریضم درد پام امونم رو بریده نمی دونم چیکار کنم؟
پسرم لحظه ای بهم خیره شد پیشونیم رو بوسید و چفیه گردنش رو دور زانوم پیچید بهم گفت این از دل خاک حسین(ع) اومده و دوای دردته بلند شو.
غصه نخور من همیشه و همه جا کنارتم...
این مادر مهربون همینطور که اشک می ریخت گفت: دیدم پسرم از جاش بلند شد و رفت دوباره بین سینه زنا.
ناگهان از خواب پریدم... دیدم همون چپیه دور پامه و دیگه پام درد نمی کنه اما نه خبری از دسته عذاداری بود نه پسرم.
اینجا بود که فهمیدم پسرم زنده است و همیشه کنارمه....

بعد شنیدن این ماجرا اشک تو چشام جمع شد خدایا ما کجا هستیم!
این راسته که می گن شهدا هستن  زنده اند و ما رو می بینن این ماییم که رفتیم و بی خبر از  همه چیز هستیم...
صحبت های این مادر مهربون جواب تمام سئوالای من بود...

دلتنگ بابا...




دلش شکسته بود
به گوشه ای چشمان زیبایش خیره مانده بود،در دلش چه می گذشت... تنها خدا می داند
از گوشه باز پنجره صدای دختری را شنید که برای پدرش شیرین زبانی می کرد... بابایی اگه دختر خوبی باشم به حرف مامان گوش بدم اتاقم رو جمع کنم قول قول قول میدی اون عروسک خوشگل رو برام بخری؟
بغض چهره زیبایش را پر کرده بود
خدایا مگر چند سال از سن کمش میگذشت که چنین افسرده شده بود؟؟؟
مادر در اتاق را باز کرد:
آرمیتا جان دختر خوشگلم چرا بغض کردی؟ چرا چیزی نمیگی؟
سرش را به آغوش مادر گذاشت و گریست... تا آنجایی که دلش خواست گریه کرد
مادر چهره اش دگرکون بود او هم دلش همچون دختر کوچکش برای همسرش تنگ شده بود
دخترم پاشو بریم پیش بابایی اونم دلش برای چهره خوشگلت تنگ شده
به سوی بهشت زهرا به راه افتادند
دلش آرام تر بود عکس پدر را به آغوش گرفت و بوسید

به راستی به کدامین گناه این کودک زیبا باید از الان درد بی پدری و یتیمی را تحمل کند... او رفت آسمان او را صدا کرد به آغوش خدا رفت...
او رفت از دختر زیبایش که عمری آرزوی خوشبختی اش را داشت گذشت برای من برای تو...
شاید این جملات تکراری باشد اما اگر به معنای حقیقی اش پی ببری می فهمی که او اسمانی بود
ما اسیر شدگان زندان نفسیم که در این دنیای خاکی جامانده ایم
شاید روزی خدا به حق دل شکسته همین کودک مهربان که پدرش را فدای ایران اسلامی کرد ما را ببخشد....

عاشقانه به ملاقات رفتن

و تو ای مادرم ! می دانم که چه آرزوهایی برایم داشتی !
ولی چه کنم ؟ زمانی که خدا مرا به مهمانی دعوت کرده است ،
من باید عاشقانه به ملاقات خدا می شتافتم !
*شهید یحیی رسته پور 

- تصویر جلیل از مادران شهدای سادات تهران