دلش شکسته بود
به گوشه ای چشمان زیبایش خیره مانده بود،در دلش چه می گذشت... تنها خدا می داند
از گوشه باز پنجره صدای دختری را شنید که برای پدرش شیرین زبانی می کرد... بابایی اگه دختر خوبی باشم به حرف مامان گوش بدم اتاقم رو جمع کنم قول قول قول میدی اون عروسک خوشگل رو برام بخری؟
بغض چهره زیبایش را پر کرده بود
خدایا مگر چند سال از سن کمش میگذشت که چنین افسرده شده بود؟؟؟
مادر در اتاق را باز کرد:
آرمیتا جان دختر خوشگلم چرا بغض کردی؟ چرا چیزی نمیگی؟
سرش را به آغوش مادر گذاشت و گریست... تا آنجایی که دلش خواست گریه کرد
مادر چهره اش دگرکون بود او هم دلش همچون دختر کوچکش برای همسرش تنگ شده بود
دخترم پاشو بریم پیش بابایی اونم دلش برای چهره خوشگلت تنگ شده
به سوی بهشت زهرا به راه افتادند
دلش آرام تر بود عکس پدر را به آغوش گرفت و بوسید

به راستی به کدامین گناه این کودک زیبا باید از الان درد بی پدری و یتیمی را تحمل کند... او رفت آسمان او را صدا کرد به آغوش خدا رفت...
او رفت از دختر زیبایش که عمری آرزوی خوشبختی اش را داشت گذشت برای من برای تو...
شاید این جملات تکراری باشد اما اگر به معنای حقیقی اش پی ببری می فهمی که او اسمانی بود
ما اسیر شدگان زندان نفسیم که در این دنیای خاکی جامانده ایم
شاید روزی خدا به حق دل شکسته همین کودک مهربان که پدرش را فدای ایران اسلامی کرد ما را ببخشد....