دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!

4


به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، در یکی از روزهای سال 1362 ، زمانی آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستور خارج می شد ، در مسیر حرکتش تا خودرو ، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.
 صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم» . رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود ، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».

ادامه نوشته

هفت خوان تا بهشت

 

سال های تحصیلی او پشت سر هم می گذشت و او آنها را با موفقیت سپری می کرد اما از سال پنجم ابتدایی وضعیت درسی او به خاطر علایق دیگرش ضعیف شد او از همین سال آرزو داشت که به جبهه برود، مدام از مدرسه اجازه می گرفت و در مراسم مذهبی، پایگاه و مراسم تشییع جنازه ی شهیدان شرکت می کرد و با قد کوچک خود همیشه در صف اول در حالی که پرچم بزرگتر از خود بر می داشت حرکت می کرد، آقای محمدی در این مورد می گوید:

"در سال 1360 که مرحمت کلاس پنجم بود اکثراً برای شرکت در مراسم تشییع جنازه ی شهدا اجازه می گرفت و همیشه با پرچم بزرگ پیشاپیش همه حرکت می کرد من اسم او را گذاشته بودم" اوزی بالا جا پرچمی یکه" ( خودش کوچک و پرچمش بزرگ) و به همه هم می گفتم که مرحمت را با این اسم صدا بزنند.

تمام فکر ذکر او در سال 1360 جنگ و جبهه بود و علاقه ی خاصی به امام خمینی (ره) داشت وعلاقه او، علاقه ای آگاهانه بود به طوری که اگر کسی در مورد امام و جنگ و جبهه چیزی بر خلاف حقیقت می گفت او حاضر به مباحثه علمی با آن فرد می شد تا از مقدسات خود و کشورش دفاع کند.


ادامه نوشته

خاطرات شهید مرحمت بالازاده

ثواب نگهبانی

شهید بالازاده

اوایل انقلاب و در آغاز تاسیس بسیج تعدادی از داوطلبین برای برقراری آرامش و تامین امنیت شهرها و روستاها نگهبانی می‌دادند یکی از این افراد مرحمت بالازاده بود، خیلی نگهبان می‌ایستاد. ما دلمان برایش می‌سوخت به این جهت که هم از لحاظ سنی کوچک بود و هم از لحاظ قد و قواره بچه است و خسته می‌شود به او گفتیم:” تو نگهبانی نده و همین یکی دو ساعتی که نگهبانی داده ای بس است” با همان غیرت همیشگی اش رو کرد به بچه‌ها وگفت: “وقتی که در روایت هست، دو ساعت نگهبانی ثوابش از هفتاد سال عبادت بیشتر است پس چرا من نگهبانی ندهم؟”

وصیتنامه شهید مرحمت بالازاده

شهید بالازاده

به نام خداوند بخشنده مهربان

از اینجا وصیت نامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بیکران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.

آری ای ملت غیور شهید پرور ایران درود بر شما، درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.

درود برشما ای ملت ایران، ای مشعل داران امام حسین تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.


ادامه نوشته