آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فایل , آپلود دائمی,آپلود موزیک


چفیه پسرم دردم را التیام داد
برای مصاحبه به دیدار یه مادر شهید رفتم...
همه چیز ساده و بی ریا بود مادر بامهربونی من رو به داخل دعوت کرد،ازش خواستم کنارم بشینه تا باهاش صحبت کنم...
ازش پرسیدم مادر از پسرت واسم بگو ، چیکار میکرد چی شد که شهید شد...
این مادر مهربون داستانی رو واسم تعریف کرد که تموم بدنم رو به لرزه انداخت...
دخترم بذار داستانی رو واست تعریف کنم که شنیدنش خالی از لطف نیست.
یه شب به شدت زانوم درد میکرد داشتم از درد به خودم می پیچیدم و اشک می ریختم با خودم زمزمه می کردم کجایی عصای پیریم اگه بودی درمون دردم بودی منو درمون می کردی می بردیم پیش دکتر اما الان...الان که نیستی دردم رو به کی بگم؟ چقدر به این و اون رو بندازم خسته ام خسته پسرم...
تو همین حال و هوا بودم که کنج دیوار خوابم برد...
تو عالم خواب و بیدار دیدم دسته امام حسین داره از تو خونمون رد می شه همچه چیز خیلی واضح و روشن بود.
منم شروع کردم به سینه زنی و اشک ریختن یهو دیدم از توی دسته سینه زن ها یه پسر خوش سیما داره جلو میاد خوب که نگاه کردم دیدم پسرمه داره میاد جلو.
خواستم برم پیشش دیدم نمی تونم بلند شم ...اومد جلو گفت مادرم سلام چرا اینجا تنهایی داری اشک می ریزی ؟
بهش گفتم پسرم مریضم درد پام امونم رو بریده نمی دونم چیکار کنم؟
پسرم لحظه ای بهم خیره شد پیشونیم رو بوسید و چفیه گردنش رو دور زانوم پیچید بهم گفت این از دل خاک حسین(ع) اومده و دوای دردته بلند شو.
غصه نخور من همیشه و همه جا کنارتم...
این مادر مهربون همینطور که اشک می ریخت گفت: دیدم پسرم از جاش بلند شد و رفت دوباره بین سینه زنا.
ناگهان از خواب پریدم... دیدم همون چپیه دور پامه و دیگه پام درد نمی کنه اما نه خبری از دسته عذاداری بود نه پسرم.
اینجا بود که فهمیدم پسرم زنده است و همیشه کنارمه....

بعد شنیدن این ماجرا اشک تو چشام جمع شد خدایا ما کجا هستیم!
این راسته که می گن شهدا هستن  زنده اند و ما رو می بینن این ماییم که رفتیم و بی خبر از  همه چیز هستیم...
صحبت های این مادر مهربون جواب تمام سئوالای من بود...