منادیان عشق ...

راهیان نور میعادگاه منادیان عشق ...
پویندگان نور سالکان الی الله ...
کاروان رهسپار به شهادت ... 

اینجا کانال کمیل ...

سجده گاه دوگردان خط شکن کمیل و حنظله ...

پرشگاه به سوی خدای عاشقان الله ... 

خدا اینجا عاشقان خویش را پر پر شده دید ... 

می گفت با تیرتراش ضدهوایی بچه ها را می زدند ...

می گفت از 2 گردان ... 2 نفر زنده برگشتند ... 

می گفت خودم دیدم گلوله آرپی جی به2 تا ازبچه ها اصابت کرد و پایشان قطع شد ...

می گفت خودم دیدم چطور سر بچه ها با گلوله های ضدهوایی جدا می شد و بچه ها به مانند مرغ پر کنده بال بال می زدند تا اینکه به دیدار یار حقیقی می شتافتند ... 

اینجا نه کانال کمیل، بلکه کانال عرش است .... 

اینجا جایی است که ...

شهدا شهید شدند ....

si0jWV_535.jpg (535×401)

siK8mO_175.jpg (175×131)  siduNa_175.jpg (175×131)  siZUbD_175.jpg (175×131)

هر که شهید نشد، لاجرم خواهد مرد..

معراج شهدا نام آشنایی است برای یعقوب های چشم انتظار یوسف خو

معراج شهدا نام آشنایی است برای مادران و همسران منتظر قامت مردانه

معراج شهدا نام آشنایی است برای رفقا و همسنگری های ازقافله جا مانده

معراج شهدا نام آشنایی است برای من و تو که فراموشمان شده شهادت یعنی چه

معراج شهدا یعنی شهید گمنام.استخوان و پلاک.

معراج شهدا یعنی حسینه ای که بدون روضه می توانی ساعتها ناله کنی،بغض کنی و گریه..

معراج شهدا جایی بود که مزد صبر بچه ها شد..

مزد صبر بچه های اتوبوسی که تا رسیدن به اندیمشک و دوکوهه ۳ تا اتوبوس عوض کرد و ۱۲ساعت تاخیر داشت..

جایی بود که قبل رسیدن بچه ها به اونجا ۳شهید تازه تفحص شده آورده بودن..

جایی بود که ۳۰ شهید، بچه های یه اتوبوس کاروان شهید حامد رجایی و شهید سید علی هاشمی رو طلبیدن..

معراج شهدا جایی بود که بین شهدای تفحص شده با یکی از شهدا دو قمقمه که یکی پر آب و دیگری خالی همراش بود..همراه یه شهید دیگه دست مصنوعی بود...

معراج شهدا؛ خوشحال باشم که اینطور بهمون نظر داشتید یا گله کنم که ..؟؟

 

هر که شهید نشد، لاجرم خواهد مرد..

خدایا نخواه که بمیریم...

عطشگاه شهیدان

فكه به قتلگاه معروف است، زيرا هنگامی كه رزمندگان بیــــن دو تپه پناه گرفته بودنـــد، محاصره شــــدند و پس از سه روز مقاومت، در حالی كه به‌شدت تشنه بودند قتل‌عام شدند. سال‌‌ها بعد در عمليات جستجوی مفقودين، گروه تفـــــحص در فكه به سيم‌های تلفنی رسيدند كه رد سیــم‌ها به يك دســــــته از شهدا می‌رسيد كه دســت و پايشان با همين سيم‌ها بســـته شده و زنده به گور شده بودند و عراقی‌ها بعضی اجساد را هم قبل از شـهادت آتش زده بودند.

در اين مكان 120 نفر از رزمندگان گردان «حنظله» لشكر 27 محمد رسول‌الله با لب تشنه به شهادت رسيدند. در يادداشت‌های باقی مانده از يكی از شهيدان گردان حنظله آمده است: «امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم. آب را جـــيره بندی كرده‌ايم. نان را جيره بنــــــدی كرده‌ايم. عطــش همه را هلاك كرده است، هـــمه را جز شهدا، كه حالا كنارهم در انتــــــهای كانال خوابيده‌اند. ديگر شــــهدا تشنه نيستند. فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(س)...»

عاشورا هنوز نگذشته است و کاروان کربلا هنوز در راه است و اگر تو را هوس کرب و بلاست بسم الله…
حق پاداش از خود گذشتگی است.  (شهید سید مرتضی آوینی)

خوشا به سعادت کسانی که امسال توفیق دارند روز عاشورا در فکه، عزاداری ارباب عطشان را برگزار کنند. تو این روزها اگر دلتون پر کشید به حرم ارباب، همه جوانها را دعا کنید... دعا کنید عاقبت به خیر بشویم و امام زمان (عج) از ما راضی باشند.

اروند متولد كربلاست


 

اروند متولد كربلاست، از پدري به نام دلسه ومادري به نام فرات. اروند بوي سيب مي دهد، بوي خوش حرم سقاي كربلا.ان طرف اروند جزيره فاو دست تكان مي دهد ومسجدي زرد رنگ به شكل كشتي به گل نشسته  خود نمايي مي كند. هر روز خورشيد دراب اروند غسل مي كند تا اندكي از تب مادريش كم شود.

اروند گل الود است و وحشي ،  چرخش اب سرع است وحلقوي مثل گرد باد. هر چيزي را كه در مسيرش باشد مي برد وحتي دل را.ايجا زماني نه چندان دور نخل ها قطع نخاع شدند ولاله ها پرپر وتن ها بي سر.ا ينجا دل شناو رزنگ زده وكمر نخل شكسته.صداي گريه وناله بسيجي ها هنوزهم بلند است. مانند صداي ناله كوفه و مظلوم عالم علي ابن ابي الطالب عليه السلام.

بسجي ها گريه كردن پاي نخل را از مولايشان علي ابن ابي الطالب عليه اسلام به ارث برده اند.اينجا خنده روي لب ها مي ماسد،ولي تا بلوي «لبخند بزن بسيجي» مرا به سال هاي دور مي برد.مرا به حاشيه اروند مي برد ،به شب عمليات ولفجر هشت دعوت ميكند. به كربلاي چهارونا خوانده صداي يا فاطمه الزهرا سلام الله عليها توي گوشم مي پيچد.اروند كنار باز هم منتظرم باش خواهم امد.

د‌عوت از آنان است اما مجاهد‌ت از ماست...

چيست آن مجاهد‌ت بزرگ که جهاد‌ د‌ر راه خد‌ا و نبرد‌ و غلبه خون بر شمشير و شهاد‌ت د‌ر نزد‌ آن، جهاد‌ کوچک خواند‌ه شد‌ه است؟ 

همان که پير جماراني هميشه و هميشه از آن سخن مي‌گفت...
همان که روزنه‌هاي شهاد‌ت و پر کشيد‌ن شما بود‌ و شهاد‌ت، آن امتياز و افتخار و شرافت بزرگ د‌ر نزد‌ش کوچک بود‌... 

هر چند‌ جهاد‌ اصغر ما نيز هرگز پايان نيافت!
که مگر نه آنکه سيّد مرتضی‌ نوشته و خواند‌ه بود‌؛ شايد‌ جنگ خاتمه يافته باشد‌ اما مبارزه هرگز پايان نخواهد‌ يافت
که مگر نه که احمد‌ متوسليان، آن سرد‌ار با اخلاص بي‌نشان، گفته بود‌ ما بايد‌ پرچم توحيد‌ را د‌ر انتهاي افق به زمين بکوبيم.

که مگر نه آنکه پير جماراني از برافراشته شد‌ن بيرق لااله الا الله بر فراز بلند‌اي عالم سخن گفته بود‌ و از روزي که د‌نيا شاهد‌ تجلي حقيقتي بزرگتر باشد‌..
و اينک، اينجا، همان ميعاد‌گاه است.
اگر چه د‌ل تمنايي عجيب براي گريستن و د‌لگويه و خلوت با شما د‌ارد‌، اما نمي‌توان از ياد‌ برد‌ فرياد‌هاي پنهان و بغض هاي شکسته د‌ر گلو را... 

هر چه مي‌نگرم غريبه نيستيد.
اگر چه وقتي رفتيد‌ من تازه پا به عرصه خاک گذاشته بود‌م اما هر چه مي‌نگرم آشناييد‌
مي‌شناسمتان
اين خاک برايم غريبه نيست
اين خاک را مي‌شناسم
چنانچه سيّد‌ مرتضي مي‌گفت: عجب از اين عقل باژگونه که د‌ر جستجوي شهد‌ا ما را به قبرستان ها مي‌کشاند‌!
من پيشتر از اينها نيز شما را د‌ر هر طلوع و غروب خورشيد‌ يافته‌ام.
اين خاک برايم آشناست... 

” اينجا همان جاست که حسين خرّازي، د‌ستش را که علمد‌اري باوفا بود‌ تقد‌يم کرد‌ تا مرتبه‌اي د‌يگر که خود‌ د‌ر آسمان قرب جاي بگيرد‌ و گرفت و آيه‌اي بزرگ براي راه گم‌کرد‌گان گشت... “

و حالا ما اينجاييم، همين جا، ايستاد‌ه بر همين خاک آشنا که نور را با خون اتصالي غريب د‌اد‌ه است
اينجا که مقتل پسري است که ماد‌رش هر شب جمعه بر سر مزارش آن سان آرام و بيصد‌ا مي‌گريست و مي‌سوخت که انگار شمعي است که بي‌اد‌عا بسوزد‌ و د‌م بر نياورد‌...
اينجا مقتل پد‌ري است که فرزند‌ش سال هاست که د‌ر حسرت د‌يد‌ار پد‌ر مي‌سوزد‌ 

اينجا مقتل براد‌ري است که خواهرش د‌ر د‌عاي ند‌به زار مي‌زد‌ و مي‌گريست و مي‌گفت براد‌رم غريب شهيد‌ شد‌، تنها شهيد‌ شد‌، کجاست خد‌ايا پاره‌هاي تن ِ پاره تنم؟ 

و ناخود‌آگاه گلي گم کرد‌ه‌ام به ياد‌ها مي‌افتاد‌ و ناله‌هاي زينب کبري د‌ر فراق براد‌ر... 

آرام راه برو، آهسته قد‌م برد‌ار، شايد‌ همين تکه از اين زمين مقد‌س مزار شهيد‌ي باشد‌ که آرام د‌ر خاک خونين خفته است. شايد‌ اينجا همين گوشه از اين زمين پاک و ملکوتي، قتلگاه عزيزِ پد‌ري باشد‌ که د‌ر سوگ فرزند‌ آنقد‌ر گريسته باشد‌ که سوي چشمانش را از د‌ست د‌اد‌ه باشد‌... 

آرام قد‌م برد‌ار که اينجا ملائک پر و بال بر زمين پهن کرد‌ه و به استقبال آمد‌ه‌اند‌ تا خاري به پاي زائران شهد‌اي غريب نرود‌!
آهسته قد‌م برد‌ار که سکوت و خلوتشان را به هم نزني. اينان اصحاب کهف الخميني‌اند‌ که سالهاست اينجا آرام گرفته‌اند‌ و خلوت کرد‌ه‌اند‌... 

و همگان گمان مي‌کنند‌ که شما رفته‌ايد‌...
حال آنکه به گفته سيّد‌ مرتضی: گمان ما اين است که ما ماند‌ه‌ايم و شهد‌ا رفته‌اند‌ اما واقعيت آن است که شهد‌ا ماند‌ه‌اند‌ و باد‌ که... نه... طوفان و گرد‌باد‌ زمان، ما را با خود‌ برد‌ه است! 

اينجاييم اينک،

همين جا...
که خون بر شمشير غالب آمد‌ه و نور گشته است
و مائيم، راهيان نور...
که به تماشاي اين غلبه خون بر شمشير آمد‌ه‌ايم
که به رويت اين تلاقي خون و نور نشسته‌ايم
د‌ر طريق طلب
اينک اينجاييم، که نامش کربلاست
و ما را راهي به فهمش نيست.
اما به انقطاع آمد‌ه‌ايم .
به حال زائري د‌لشکسته که د‌ر مرز خوف و رجاء معلق است
بريد‌ه از آب و طعام د‌نيا و د‌ل کند‌ه از زمين و آسمان.
مگر نه که اينجا کربلاست؟!
و مگر نه که زائر کربلا نبايد‌ خواب و خور و خوشي؟
و مگر نه که زائر حسين عليه‌السلام، بايد‌ کئيب و خاضع و فروتن و پر و بال شکسته؟
و مگر نه که زائر عاشورا، بايد‌ که منقطع و گسسته از عالم و مافيها؟
و مگر نه که... 

اگر چه از سياهي و کد‌ورت خويش سخت د‌لتنگيم،
آخر ما را تناسب و سنخيتي با شما نيست !
شما منزل د‌ر مقام قرب گرفته و د‌ر آغوش ملکوت و نور نشسته‌ايد‌ و ما قبرستان‌نشينان عاد‌ات سخيف گشته‌ايم، شما پاک و طاهريد‌ و ما پر از نسيان و سياهي... 

اما کلامي از سيّد‌ مرتضي د‌لمان را آرام و مطمئن مي‌کند‌ به اينکه د‌عوت پنهان و ناگهان د‌ر ناگهان شما، ما را به خون و نور و آب و آتش فرا خواند‌ه است که؛
ياران شتاب کنيد‌، قافله د‌ر راه است... مي‌گويند‌ که گنهکاران را نمي‌پذيرند‌، آري گنهکاران را د‌ر اين قافله راهي نيست، اما پشيمانان را مي‌پذيرند‌... 

و ما که مهمانان شمائيم براستي تائبيم از د‌نياي واژگون و به هم ريخته‌مان و د‌نبال فقراتي از نور و روشنايي مي‌گرد‌يم د‌ر اين کهف د‌لد‌اد‌گي... اينجا که کربلايش مي‌گويند‌...

م. آشنا

تکمله:

فردا عازم دیار شهدا، کربلای ایران هستم؛

دعاگو و نائب الزیاره همه ی شما...

 

 

پی نوشت :

و تو چه میدانی که کربلا کجاست؛

کربلا مستقر عشّاق است...



راهیان نور...

 

نوری که از پیمانه عطش بر جام های خالی مان می ریزد،ساقی

راهی هستیم و در تنگنای حیرتی بزرگ،آن سان به دام استیصال گرفتار آمده که تو گویی مفرّی نیست

گمان کرده بودم راهیان نور،زیارت است و سیاحت است و تجدید میثاقی با شهدا

این نبود...

فقط ؛این نبود

راهیان نور،سالکان هزار طریق و هزار راه و هزار امتحان و هزار ابتلا پیموده بودند که پیشتر از ما رفته بودند،و ما تنها ظاهری از آنان دیده و شنیده و شناخته بودیم...

تنها پوتینی و قمقمه ای و پلاکی و چفیه ای

تنها آبی و قرآنی و دعایی

تنها اسلحه ای و وصیت نامه ای و عکسی و مزاری...

راهیان نور،تفسیری بزرگ داشت و ما از آن غافل بودیم

دیگر خاک،همان خاک نبود که پیشتر دیده بودیم و می شناختیم

خاکی که آشنا بود برایمان به سبب خلقت اول ابنای بشر از آن!

این خاک،آن خاک نبود

با نور و خون یکجا در هم آمیخته بود و مهبط صعود و نزول ملائکه مقرب گشته بود و اتصال به خاک مقدس کربلای ابا عبدالله علیه السلام یافته بود...

سنگرهای خاکی

بيابان در بيابان خاک در خاک

هم آغوش هم­اند اين خاک و افلاک

چرا خيره نشستي اندرين خاک

قدمگاه عزيز و مسلخ يار است اين خاک

هنوز عطر سنگرهاي خاکي و نور رويايي ستاره چشمان مردان افلاکي رنگ تقدير هشت ساله مرز خاطره­هاي دل مردمان اين آب و خاک را حريم است و قصه افسانه گون اشک و خون و لبخند، به سان شگفتي متولد شده در ظهر عاشورا، داغ و زبان زد بر سينه­ها سنگيني مي­کند. سري که به افتخار بر نيزه بر مي­خيزد و اشک و خوني که به احترام فرو مي­افتد!

شايد حادثه­ها تمام قدرتشان را به کار گرفته باشند که مهرباني و ايثار در پس روزها و سالها رنگ ببازد اما خون حسين عليه السلام آرام و قرار ندارد و در شريان دلهاي بزرگ و کوچک موج مي­زند و تاب مي خورد. عطش، آغاز حرکت به سوي فرات عشق است حتي اگر بضاعت سال تولد تشنگان، به عاشورا که هيچ، به تاريخ جنگ هم نرسد!

زیارت کربلا یادتان نرود:

راه کربلا از سنگر و مقتل شهدا و فداییان حسین علیه السلام می گذرد

به امید دیدار در راهیان نور

اي کاش از ما نپرسند بعد از شهيدان چه کرديد

آخر چه دارند بگويند انبوهي از نقطه چين ها ...

راهیان نور پیام نور مشهد

بیابان هایی که مثل بیابان های دیگه نیست



تا زمانی که به مناطق عملیاتی نرفتی نمیدونی که قدم گذاشتن به بیابون هایی که شاید در ظاهر مثل سایر بیابون های دیگه است،چه لطفی می تواند داشته باشد.
ماهمیشه برای شهدا احترام قائلیم،اما با اطمینان می گم وقتی به اونجا رفتی نمی تونی اسمش رو بگذاری (احترام).

واژه ی (احترام) قاصر از بیان این ارتباط روحی است.

پاهات رو که می گذاری رو خاک های منطقه ی فتح المبین،
یا فکه،
یا هویزه،
یا دهلاویه،
یا اروند،
یا طلاییه،
...شلمچه
پاهات بهت التماس می کنن که بشین!
به خاک بیفت!
با تمام وجود حس می کنی که تا با خاک یکی نشی،نیفتی،نشکنی،...
نمی تونی بزرگ بشی!!!

و باز هم دیدار

آنان كه ياس را نفهميدند از بوي بهشت بدشان مي آيد
آنان كه به بوي گناه عادت كرده اند از بوي بهشت خوششان نمي آيد.
آنان كه در هور بودند حور را مي بينند.

راهیان نور پیام نور مشهد

اگر روزي مجنون را به خاطر بوسيدن پاي سگي كه از كوي ليلي مي گذشت به سخره گرفتند، گو بيايند تا از دور جزيره مجنون را به تماشا بنشينند از آنطرف اروند و هور، ببينند بوي خاك قدم مجنون هاي حسين با دلشان چه مي كند و آنها را وادار به چه كارهايي مي كند؟!
آن گاه سوگند ياد كنند كه ديگر مجنون را شماتت نكنند و مسخره كنندگان مجنون را سرزنش نكنند، چرا كه او مو مي بيند تو پيچش مو.

جزيره مجنون دفتر مشق است، مجنون هاي فراواني با مركب خون مشق نام ليلي كردند، مشق نام ليلي مي كنم، خاطر خود را تسلي ميكنم و ليلي كاسه ها درجزيره مجنون شكست و جام هاي پر زرق و برق ريا و تزوير ديگران را بي نصيب گذاشت.

* * *


عروج و معراج، مبدأیی دارد و مقصدي، رد پايي دارد و نشاني، سوغاتي و خبري، وصال و لقا، شاید هدف عده اي باشد و شايد گامي قبل از هدف و منزلي نزديك به مقصود رضا و خشنودي، آخرين حرف دفتر عروجيان و خاكي پوشان است.

يا ابوتراب


در هر قاموسي و ادبياتي الفبايي است كه يك به يك پشت سر هم مي آيند و با حرفي شروع و به حرف بعد مي رسند.
آنان كه به مكتب نرفته مدرس شده اند به جاي خواندن و نوشتن و مشق حروف، آن را فهميدند
و در گام نخست با انگيزه سرودن شعر و غزل و حاشيه زدن بر ديوان ها در كلاس اول ثبت نام كردند.

به جاي آنكه مدادهاي رنگي خود را به رخ هم بكشند، از رنگ هاي رنگارنگ، بي ادعا رنگ هاي اصلي چون خاكي خاك و سرخي شقايق و خون را فقط برگزيدند.
و استاد چون اين همت والاي حاج همتان را ديد به غمزه اي روح ريحاني در دانش آموخته گانش دميد و جمله سازي را آغاز كرد.

از روز نخست به جاي لوح هاي رنگارنگ و تصاوير بي روح، سينه پاك و بي نقش در و ديوار ساختمان هاي دو كوهه، حسينيه، ميدان صبحگاه،... به دست شان سپرد تا درگام اول امتحان نهايي ذوق و شوق را به يكباره بگيرد.
ما ره يافته گان به ردپاي عروجيان زيباترين تابلوهاي مستاجران زمين را در بهشت موقت دو كوهه به نظاره مي نشينيم.

صبا اگر گذار تو فتد به كوي يار من به مرحمت بگو دعا نگار گل عذاران


فکه برای من...

 

مکه برای شما...فکه برای من...بالی نمی خواهم...این پوتین های کهنه هم می تواند مرا به آسمان ببرد...

 
شهید سید مرتضی آوینی

زیباترین خاطره من از راهیان نور

دو روز بود که به منطقه ی عملیاتی رسیده بودم و من جز خاک و سختی و گرما چیزی حس نکردم مطمئن بودم که این سختی ها اون چیزی نیست که جوانان را منقلب می کند. روز سوم داخل اتوبوس نشسته بود که...


زیباترین خاطره من از راهیان نور

راهیان نور همراه شدن در مسیر شهدایی است که رفتند تا ما بمانیم . پس ما می رویم تا بدانیم برای چه هستیم

سالها بود اسم راهیان نور رو شنیده بودم و دوست داشتم به مناطق عملیاتی بروم. بالاخره توفیق حاصل  شد و من توانستم قدم در این مسیر بگذارم.

خیلی وقتها از خیلی جوانها شنیده بودم که وقتی به این سفر امدن به شدت منقلب شدند و مسیر زندگی‌شان عوض شد. منم با این هدف رفتم به اردوی راهیان نور که ببینم و جستجو کنم که اون جوانها چه چیزی توی این خاک وخل یافته بودن که قلبشان چنان لرزیده بود که وجودشان را متحول شده بود.

دو روز بود که به منطقه ی عملیاتی رسیده بودم و من جز خاک و سختی و گرما چیزی حس نکردم مطمئن بودم که این سختی ها اون چیزی نیست که جوانان را منقلب میکند.

روز سوم داخل اتوبوس نشسته بود هوا به شدت گرم بود پنجره را باز کردم هوای گرم به شدت به صورتم میکوبید و پرده ی ماشین صورتم را نوازش میکرد زمینهای خشک با سرعت از جلوی چشمانم می گذشت قلبم سنگین شده بود خدایا واقعا توی این خاک و این تانکهای زنگ زده تو گوشه و کنار جاده چه چیزی نهفته؟

ادامه نوشته

داستان پرواز

نمی دانم قصه اش را کجای کتاب عالم نوشته اند، ولی می دانم هر کسی اینجا رفته، پرواز را آموخته است.

این زمین مشتاق توست که آهسته، آهسته روی آن گام برداری، خاکریز اول و دوم را رد کنی، بروی کنار آن نفربر نیم سوخته، کنار آن قبر آماده شده، بار دیگر مشق پرواز کنی، بگویی: بالهایم شکسته است، آیا می توان با بال شکسته هم پرواز کرد؟

دلت پر می زند برای نسیم شبانگاهی اش که همراه بشود با یک صوت جانفزا، برای دالان کبوترانی که هر کدامشان ظاهراً دست و پایشان خاکی شده است ولی باطناً روحشان زلال و صاف شده است.

آهسته گام بردار، اینجا شلمچه است.

بهر زیارت آمدم..

 

با کاروان راهیان بهر زیارت آمدم
از قصد دیدار جنوب بهر عبادت آمدم

 

ای مقتدا نظاره کن از راه دوری آمدم
دانشجوی بسیجی ام بهر صبوری آمده ام

 

من از دیار شهدا از زاهدان آمده ام
از وصل روی شهدا من بی امان آمده ام

 

دانشجوی سیستانی و بعضا بلوچستانی ام
در این سفر از بهر تو آماده قربانی ام

 

ای عاشقان من نائب شهدای تاسوکی ام
ار بهر اخلاص عمل من با لباس خاکی ام

 

داریم به لب ذکر حسین عاشق ثارالهیم
ما نائبین شهدای بلوار ثارالهیم

 


ادامه نوشته

یک خاطره عجیب از راهیان نور

آنچه می خوانید خاطره ای از سفرنامه راهیان نور، از وبلاگ "ماهیچ ما نگاه" است که از اتفاق عجیبی که برایش در این سفرنورانی رخ داده نوشته و لینک مطلب را برای سید مسعود شجاعی طاطبائی ارسال نموده و ایشان هم در وبلاگ خود خاطره ای از سال های دفاع مقدس گذاشته اند که قابل تأمل است.

یک خاطره عجیب از راهیان نور

از این اتفاقی که الان برایتان تعریف می کنم، تا الان که می نویسمش، جز تعدادی از همسفرانم فقط یک نفر که ماجرا را برایش تعریف کرده ام، هیچ کس خبر ندارد.هنوز هم یک علامت سوال بزرگ است در ذهنم: چرا؟

زمستان 83 بود که همراه مدرسه برای بازدید از مناطق عملیاتی جنوب عازم خوزستان شدیم.اولین سفر من به منطقه بود و همه چیز عجیب و غریب بود برایم .عجیب و بیشتر گیج کننده. ولی یک اتفاق بین آن همه چیز، از همه مبهم تر بود برایم.

روز 17 اسفند، تقریباً نزدیک ظهر به منطقه ی طلاییه رسیدیم که عملیات مهم خیبر در آنجا اتفاق افتاده بود.تنها جایی بود که برنامه ی خاصی برایمان در نظر نگرفته بودند و گفتند خودتان بروید و ببینید و  بگردید و  سر ساعت برگردید.من هم خوشحال بودم از اینکه می توانم با خودم باشم برای مدتی.


ادامه نوشته

خاطرات طلایی (سفرنامه یک دوست عزیز )

 بنام خداوندی که زیبایی را آفرید تا دل را نوازش کند

گاهی انسان به سوی زیبایی فراخوانده میشود تا لمس کند معنای لطیفش را وبا دل در یابد این حس را.گاهی انسان نمی تواند زیبایی را در کلام بگنجاند گاهی زیبایی فقط با بودن ودیدن وماندن حس میشود....

زیبایی از هر نوعی با هر بویی وبا هر رنگی دل را تا تمام بودن می نوازد....

وقتی انسان تمام داشتنش را فدای داشتن وبودن انسان دیگر میکند قابل وصف نیست زیبایی  نیت و کاری که دلش میکند.بودند فرشته هایی که برروی زمین در قالب انسان آمدند وزیبایی هارا در دل ما کاشتند ورفتند...

چه ساده وبی ریا!

همواره فکر میکردم داستان جبهه وآدمها داستانی تکراری وخسته کننده شده کلمات به نحوی اغراق آمیز در بیان این امر به کار گمارده شده اند.واین داستان نه به اندازه بودنش تنها به اندازه ادامه یافتنش باید بزرگ باشد لااقل در قالب کلمات تا انسان را ازوادی فراموشی برهاند فقط از باب فراموشی.فقط!

........

اما سرانجام دعوت شدم تا دریابم حس زیبایی را آن هم از جانب فرشته های زیبایی که آمدند ورفتند....

 

ورفتن ادامه داره..    

ادامه نوشته