اشتهای عینکی
ميگفت : برادر اشتهايم عينكي شده» يعني چيزي نمانده تا كور شود.
ميگفت : برادر اشتهايم عينكي شده» يعني چيزي نمانده تا كور شود.
و باز هم دل ها را به طوفان کربلا باید سپرد،آنجا که
امام عشق،شمشیر بر کمر"علی اکبر"-علیه السلام- بست و پاره تن خویش را به
میدان فرستاد
لا یوم کیومک یا اباعبدالله

خبر آوردند حسین شهید شده.بعد معلوم شد مرجوعی خورده است!
از مادرش قول گرفته بود که اگر شهید شد گریه و زاری نکند.
حسین می گفت وقتی مرا دید شروع کرد جزع و فزع کردن.
-ننه مگر قول نداده بودی گریه نکنی؟لابد از شوق اشک می ریزی.
پدر پسر شجاع و پسر پدر شجاع در منطقه کم نبودند که در کنار هم و گاه در
نقطه ای دور از هم با انگیزه ای مشترک از حیثیت انسانی و ایمانی خود دفاع
می کردند.
بچه ها گاهی احساسات پدری آنها را محک می زدند.
-حاجی از آقازاده چه خبر!
-هر کجا هست خدا یار و نگهدارش باد.از سه حال خارج نیست:
فقط دعا کنید پدرم شهید بشه!
خشکم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟
گفت:آخه بابام موجیه!
گفتم خوب انشاالله خوب میشه، چرادعاکنم شهید بشه؟
آخه هروقت موج می گیردش وحال خودشو نمی فهمه شروع می کنه منو ومادرو برادر رو کتک می زنه! ، امامشکل مااین نیست!
گفتم: دخترم پس مشکل چیه؟
گفت: بعداینکه حالش خوب میشه ومتوجه میشه چه کاری کرده.شروع میکنه دست
وپاهای همهمون را ماچ می کنه ومعذرت خواهی می کنه.حاجی ماطاقت نداریم شرمندگی
پدرمون را ببینیم.حاجی دعاکنید پدرم شهیدبشه وبه رفیقاش ملحق بشه…
هر که تشنه است بگوید یا حسین!
من از همه جا بی خبر بلند گفتم یا حسین.
گفت بلند شو بیا! این لیوان اینم پارچ.امام حسین (ع) شاگرد تنبل نمی خواد.برو آب بیار بده بچه ها..
شادی سیدالشهدا صلوات
ما هم تحت تاثير حرفاش بلند شديم و اجبارا مشغول عبادت شديم، خودش راحت گرفت خوابيد!
بعد این پروژه سر زدیم به پروژه دیگه ای که مسئولیتش با آقای طاهری بود.خونه ای متعلق به یه زن تنها و ۴ بچه قد و نیم قدش..که در اثر سهل انگاری و غافل شدن از بچه،خونه آتش گرفته و دربها ذوب و شیشه ها شکسته و گچ ها ریخته و.. .
خونه مستاجری بود و صاحب خانه با این زن تنها کنار نمیومد و خونش رو تمییز و گچ کاری شده و درب جدید و.. می خواست.درآمدشون از یارانه ها بود و کار در منزل خواهرشون یا مردم.
یه سر زدیم داخل اتاقها.شدیدا سوخته بود.گچ اتاق باید دوباره کار و نو می شد.از سنگدلی صاحب خانه همین بس که مارک گچی را که می خواست کار بشه رو میومد و گوشزد می کرد.خونه باید دوباره تعمیر و تمیز می شد بعد تحویل می گرفت و دیگه نمی تونستن اونجا زندگی کنن.
بچه هایی که اونجا کار می کردن صبح که اومده بودن سر و وضعشون تمییز اما الان نمی تونستی چهره شون رو ببینی بس که دود گرفته و سیاه شده بودند..کار عمرانی که اونا انجام می دادن، سخت تر از ما بود هر چند که بعدها باز هم سمباده کشیدن توی این خونه رو بر کار فرهنگی و آموزش ریاضی ترجیح می دادم!!
وقتی زن مستاجر اومده بود به خونه سر بزنه و با خانم بختیار صحبت می کرد و از فوت * شوهرش و به قول خودشون بدبختیاش صحبت می کرد و گله می کرد ..گفتیم همه اینها امتحان الهی است راضی باشید و انشالله خدا بهتون صبر بده..و شنیدم درد دل خانم مهندس رو که با اشک تعریف می کرد بیشتر از ۱سال و۷ماه هست که دختر بزرگشون رو بر اثر سرطان از دست داده اند..زن همسایه از ته دل بچه ها رو دعا می کرد و اونجا بیشتر درک کردم جاذبه ای که اردوهای جهادی داره یکیش همین دعاهاییه که از ته دل برات می کنن و اون جاست که احساس می کنی چقدر آسمون به زمین نزدیکه و حضور خدا رو بیشتر حس می کنی..
تو مسیر راه آقای مهندس برای همه بچه ها پرتقال خریدن..خدا عمرشون بده اگه ایشون نبودن از کمبود ویتامین میوه تو اردو تلف می شدیم!!
شامو که خوردیم بساط میوه ها رو پهن کردیم و برا بچه ها توضیح دادم:
دیشب هندونه خوردین..امشبم پرتقال..برا سلامتی آقای مهندس و همسرشون و اینکه این لطفشون همیشه و هر روز ادامه داشته باشه و ما از کمبود ویتامین نمیریم! صلوات رو بلند ختم کن...!!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
* متاسفانه سرپرست این خانواده و شوهر این خانم چند سال قبل راننده ماشینی بود که گازوییل کشی می کرد.ماشین و بار مال یکی دیگه بود فقط رانندگی بر عهده ایشون بود.گازوییل کشی قاچاقه به همین دلیل گشت و نیروهای انتظامی به راننده تیر شلیک می کنن که بر اثر همون شلیک فوت می کنن..
الان که مرز بسته است خیلی کمتر اتفاق میوفته این کار اما در عوض جوانها بیکارند و در خاطراتی که بعدا می نویسم اشاره خواهم کرد که بیشتر متکی به یارانه ها بودند..
**سردار کاجی سال پیش در شلمچه تعریف می کرد:یه شهید رو خواب می بینن، بهشون می گن خوش به حال شما، آیا کسی هست که از شما مقامش بالاتر باشد؟ شهید جواب میده: بله.کسانی هستند که به خلق خدا خدمت می کنند و آرزوی شهادت هم دارند..اینان درجه و رتبه شان از ما بالاتر است..
-چطوري يا نه؟ خوب بودي بدتر شدي؟
-الحمدلله، تو چطوري؟ سرت درد مي كرد پات خوب شد؟!
آسموني بودند.
شادي روح شهدا صلوات
هر که تشنه است بگوید یا حسین!
من از همه جا بی خبر بلند گفتم یا حسین.
گفت بلند شو بیا! این لیوان اینم پارچ.امام حسین (ع) شاگرد تنبل نمی خواد.برو آب بیار بده بچه ها..
شادی سیدالشهدا صلوات
بیمارستان صحرایی خاتم الانبیاء در منطق عملیاتی خیبر آماده مداوای مجروحین بود . با شروع عملیات خیبر همه در تکاپو و فعالیت بودند ، در این میان پزشک جراحی توجه مرا جلب کرد ، او بدون احساس خستگی به مداوای مجروحین مشغول بود . در فرصتی مناسب با او صحبت کردم .
او اهل تایلند بود و هدف از حضور در جبهه نبرد را عشق به امام به خمینی و اعتقاد به فکر و هدف تمام بر شمرد .
روحیه قوی و غیر قابل وصف او باعث شده بود اوقات فراغت خود را نیز در کنار امدادگران و رزمندگان سپری نماید .
حسن مومن پوش
مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سایت ساجد
يادم مي آيد يک روز که در بيمارستان بوديم، حمله شديدی صورت گرفته بود. به
طوري که از بيمارستان هاي صحرايي هم مجروحين زيادي را به بيمارستان ما منتقل مي
کردند. اوضاع مجروحين به شدت وخيم بود. در بين همه آنها، وضع يکيشان خيلي بدتر از
بقيه بود. رگ هايش پاره پاره شده بود و با اين که سعي کرده بودند زخم هايش را
ببندند، ولي خونريزي شديدي داشت. مجروحين را يکي يکي به اتاق عمل مي برديم و منتظر
مي مانديم تا عمل تمام شود و بعدي را داخل ببريم.
وقتي که دکتر اتاق عمل اين مجروح را ديد، به من گفت که بياورمش داخل اتاق
عمل و براي جراحي آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که
چادرم را در بياورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.
همان موقع که داشتم از کنار او رد مي شدم تا بروم توي اتاق و چادرم را
دربياورم، مجروح که چند دقيقه ای بود به هوش آمده بود به سختي گوشه چادرم را گرفت و
بريده بريده و سخت گفت: "من دارم مي روم که تو چادرت را در نياوری. ما براي اين چادر
داريم مي رويم..." چادرم در مشتش بود که شهيد شد.
از آن به بعد در بدترين و سخت ترين شرايط هم چادرم را کنار نگذاشتم.

امسال ننه خاور به جای نفرین، برای شمر اسپند دود کرد آخه مهدی شمر، اولین شهید آبادی بود.

پدر گفت: "اگر از جبهه برگردم و شاگرد اول شده باشی، برایت یک ساعت سیکو پنج بند فلزی می خرم"
پدر برگشت.
من شاگرد اول شده بودم و او به قولش وفا کرد.
وقتی ساعت را دور مچم بست گفت:" هر سالی که شاگرد اول بشی برایت یک ساعت می خرم، به انتخاب خودت.
فکرش را بکن تا درست تمام شود، صاحب چند تا ساعت شده ای.
حالا سالهاست که درس من تمام شده است.
سالهاست که جنگ هم تمام شده است. من هر سال شاگرد اول شدم، حتی در دانشگاه اما هنوز همان ساعت سیکو پنج بند فلزی در دستم است"
