توسل
در قسمتی از ارتفاع، فقط یک راه برای عبور بود.
محمود کاوه را بردم همان جا، گفتم:" دیشب تیربار چی دشمن مسلسش را روی همین نقطه قفل کرده بود،هیچ کس نتونست از این جا رد بشه".
گفت:" بریم جلوتر ببینیم چه کاری می تونیم انجام بدیم".
رفتیم تا نزدیک سنگر تیربارچی.
محمود
دور و بر سنگر را خوب نگاه کرد.آهسته گفتم:" اول باید این تیربار را خفه
کنیم، بعد نیروها را از دو طرف آرایش داده و بزنیم به خط".
جور خاصی پرسید:" دیگه چه کاری باید بکنیم!".
گفتم:"چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه".
فت:" یک کار دیگه هم باید انجام داد".
گفتم:" چه کاری؟"
با حال عجیبی جواب داد:"توسل؛ اگه توسل نکنیم، به هیچ جا نمی رسیم".
ــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید محمود کاوه/ ساکنان ملک اعظم،ص88
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 4:55 توسط بسیجی گمنام
|