هفت خوان تا بهشت
سال 1361 از راه رسید و او فقط تا 3 ماه دیگر تحصیلات ابتدایی خود را تمام می کرد اما به دلیل علاقه اش تحصیلاتش را رها کرد و آماده ی جبهه رفتن شد در این سال او یک دوره ی ایثارگری به مدت 2 یا 3 ماه را نیز در گرمی گذراند، سال های پر کشش زندگی مرحمت از سال 1361 آغاز شد و خیلی هم طول نکشید که به آرامش ابدی رسید، از این سال بود که با جدیت تصمیم گرفته بود تا به جبهه برود اما موانع زیادی در این راه داشت که هیچوقت از تلاش برای رفع این موانع کوتاهی نکرد و سر انجام نیز موفق شد .
مادر شهید نقل می کند:
" مرحمت عاشق جبهه و شهادت بود همیشه رفتن به جبهه را تبلیغ می کرد تا دیگران تشویق شوند، اولین باری که می خواست در سال 1361 به جبهه برود، در خانه به من و پدرش گفت که می خواهم به جبهه بروم، ما هر دو مخالفت کردیم که تو هنوز بچه ای ، درس و مدرسه داری و ما هم تنها هستیم، به او گفتم: برادرت خیلی کوچک است و ما فقط تو را داریم به جای اینکه برای ما خانه بسازی تا از این خانه کلنگی خلاص شویم ،ما را تنها می گذاری ، اگر شهید شوی من چکار می توانم بکنم؟ اما او خندید و گفت: اجازه بدهید من بروم وقتی برگشتم برای شما خانه هم می سازم، هر کاری هم بگویید انجام می دهم، در ضمن دعا کنید که من شهید شوم .اگر به امید خدا شهید شدم اصلا گریه و زاری نکنید و حضر ت زینب را الگو خود قرار دهید که 7 برادر خود را از دست داده بالاخره هم به هر ترتیبی که می باشد باید رفت"
آقای محمدی معلم و و همرزم او در خاطره ای مفصل موفقیت او را در رفتن به جبهه چنین تعریف می کند:
"در سال 1361 که اولین اعزام من بود حدود 45 نفر در مدرسه ی شهید با هنر گرمی جمع شدیم که 10 نفر معلم بودیم و بقیه از دانش آموزان دیگران مرحمت هم در میان ما بود، اما چون از لحاظ سنی کوچک بود به او اجازه ی اعزام به جبهه را ندادند، من به دلیل روابط دوستانه که با آقای فرخی ( امام جمعه ی وقت گرمی) داشتم از او خواهش کردم که اجازه دهند مرحمت تا اردبیل بیاید تا ببینیم بعد چه می شود بالاخره با هم به سوی اردبیل حرکت کردیم . در اردبیل دوباره مانع رفتن و اعزام او شدند ومن نیز نتوانستم کاری کنم بعد از آن من متوجه نشدم که مرحمت بکار رفت و در یک چشم بهم زدن غیب شد، وقتی تبریز رسیدیم به محض پیاده شدن از ماشین او را دیدیم، تعجب کردم و از او پرسیدم که چطور آمده، اما او گفت که بعداً تعریف خواهد کرد، و بعداً هم گفت " که با شاگرد اتوبوس صحبت کردم از او نمی کرد که وقتی شور و علاقه ی دادید در جایی برایم آماده کرد و من مبلغ 50 تومان ( حدود 6 برابر کرایه ی اردبیل به گرمی) به او دادم، اما او قبول نکرد و گفت شما با این سختی واین همه عشق و علاقه به جبهه می روید و من به خاطر کمک ناچیزی که در این مورد به شما کردم از شما پول بگیرم"
در تبریز، مرحمت هنگام تقسیم نیرو کنار من ایستاد، آقای عوض محمدی که در آن زمان مسئول اعزام نیرو و فرماندار بود با دیدن مرحمت و قد کوچک او از او خواست تا بر گردد، من به خاطر دوستی که با ایشان داشتم هر چه خواهش کردم که اجازه دهد اما سودی نکرد در نهایت مرحمت به آقای عوض محمدی گفت:
در آقای محمدی من بر می گردم اما هر طوری شده به جبهه می آیم و اولین نفری که قبل از دشمن خواهم گشت شما هستید ، منتظرمن باشید"
او نیز گفت: امیدوارم که موفق بشوی و اگر آمدی من دست تو را خواهم بوسید.
بعداز چند ساعتی، زمان حرکت فرار رسید وقتی خواستم سوار ماشین بشوم متوجه شدم کسی از پشت مرا گرفت لحظه ای ایستادم بر گشتم و مرحمت را دیدم هر دو گریه کردیم، به من گفت: ایستادم مطمئن باش من می آیم و سر حرفی که زدم هستم.
گفتم: این چه حرفی است که می زنی او فرمانده من و توست تو با فرمانده اینگونه صحبت می کنی؟ بعد مقداری پول داشتم از جیبم در آوردم و به او دادم ، پول را پرت کرد و گفت: من پول شما را هم نمی خواهم، گفتم: خوب است . از معلمت هم نافرمانی و تمرد می کنی! سروروی او را بوسیدم : هر دو باز گریه کردیم و به او گفتم: امیدوارم تو هم یک روز بیایی.
ما به طرف جبهه حرکت کردیم 6 روز بود که آنجا رسیده بودیم که یک روز دیدم آقای میرزا مهدی بهشتی ریئس وقت کمیته ی امداد امام خمینی(ره) که خیلی مرحمت را دوست داشت وبا اینکه 70 ساله بود در جبهه حضور داشت به چادر من آمد و گفت: برادرت مرحمت آمده و دنبال تو می گردد.
باشنیدن اسم مرحمت تعجب کردم ، همراه میززا پیش او رفتم او با دیدن من بلند شد و گفت: استاد و بالاخره من هم آمدم ، بعد از احوالپرسی از او پرسیدم که چطور آمده است و او با اشتیاق و شور خاصی شروع به تعریف کرد:
بعد از اینکه در تبریز شما به جبهه آمدید من مستقیم به تهران رفتم تا آقای خامنه ای را ریئس جمهور کشور در سال 61 ببینم و از او اجازه ی حضور در جبهه را بگیرم، وقتی به محل کار ایشان رسیدم چندتا از نظام ها دیدند من که لباس های بسیجی پوشیده بودم و همه شان برای من بزرگ بود خندیدند و گفتند: بسیجی چه شده؟
گفتم: می خواهم آقا را ببینم، اما آنها اجازه ندادند و از این خواستند تا مشکلم را به آنها بگویم که رفع کنند، گفتم، اگر شما می توانستید حل کنید تا حالا حل شده بود بالاخره با اصرار های زیاد من و پیدا شدن چند آذری زبان که مثلا پارتی من شدند آقا را از موضوع آگاه کردند، آقا به محض فهمیدن موضوع فرمودند که اجازه ملاقات بدهند: از اینکه می توانستم اینان را ببینم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم وقتی وارد اتاق ایشان شدم قدم هایم را تند کردم تا زودتر به ایشان برسم اماآقا جلوتر از من دویدند. و خود را به من رساندند، خودشان مرا برداشته و در صندلی نشاندند، بعد از معرفی واحوالپرسی در حالی که لحن موعظه داشتم از ایشان پرسیدم : مگر شما نگفته اید که امام حسین (ع) در روز عاشورا رزمندگانی از 6 ماهگی تا 80 سالگی داشتند؟ بعد از جواب بله ی ایشان شناسنامه ایم را دادم و گفتم من چند ساله ام؟ گفتند: شما 12 ساله هستید آقای بالازاده دوباره پرسیدم: پس چرا اجازه نمی دهند به جبهه بروم در حالی که علی اصغر 6 ماه بود؟ آقا گریه کرد من هم گریه کردم بعد از چند لحظه ای یک برگه برداشته و با دست خط خود نوشتند: در هر نقطه ای از کشور که منطقه ی جنگی اس هیچکس اجازه ندارد جلوی مرحمت را بگیرد . استاد حالا دنبال عوض محمدی هستم تا او را بکشم . ادامه ی صحبت های آقای کریم محمدی بعد مرحمت فتوکپی نامه اش رابه تمام افرادی که آنجا حضور داشتند نشان داد و اصل آن را فقط به نشان داد.
به او گفتم: بلند شو تو آرامکش نیستی، با هم می رویم بیش آقای محمدی، اما تو را به قران قسم می دهم که حرفی نزنی و کار بدی هم نکنی، بیش آقای محمدی که رسیدیم ، با دیدن مرحمت لبخند زد و گفت برای کشتن من آمدی؟ مرحمت گفت : همین قصد را داشتم اما به حرمت معلمم کاری با شما ندارم . آقای محمدی دست و صورت اورا بوسید و از آمدن او اظهار خوشحالی کرد وگفت تو بانی خیر شدی مرحمت توباعث شدی4 نفر دیگر مثل تو که آنها هم مشتاق آمدن به جبهه بودند به آرزوی خود برسند
آری، اگر آدمی بالی پاک برای رسیدن به هدفی که فقط برای رضای خداست قدم بردارد همه ی موانع را می تواند پشت سر بگذارد اما کمی همت و مردانگی می طلبد که مرحمت کوچک ما سرشاراز این همت و مردانگی و غیرت بود او که خدا و تمام مخلوقات را دوست داشت و همیشه به دیده ی احترام به آنها می نگریست، احترام او شامل یک نفر یا دو نفر یا فقط پدر و مادر در نمی شد او به فامیل همسایه ها معلم های خود پیش از اندازه احترام می گذاشت و محبت و مهربانی او نیز برای افراد خاصی نبود او به همه، کوچک و بزرگ، مردوزن محبت داشت و به همین دلیل همه نیز او را دوست داشتند و او بواسطه ی محبت مهربانی و رفتار واخلاق خوب در گرمی شهره ی عام وخاص بود، مادر شهید در مورد روابط و با همسایگان می گوید: با یکی از همسایه ها نیز روابط خیلی صمیمانه ای داشت بعضی وقت ها خانه ی آنها می رفت و برای تحکیم روابطش از آنها نان و پنیر می خواست حتی اگر لقمه ای بیش نبوده گاهی زن همسایه به شوخی به او می گفت که برو خانه ی خودتان بخور، اما مرحمت در جواب می گفت، من می خواهم ازدست شما بخورم.
از دوستان دوران جبهه او می توان به آقایان عیوض آقایی مظاهر دادجو، هادی قاسمی ، مقصود احمدی اشاره کرد که همگی به مقام شهادت نایل گشتند او در جبهه با همه دوست بود همه ی رزمنده ها از سربازان وظیفه تا فرماندهان گروهان و گردان او را واسطه ی رفع مشکل خود می کردند چون که او مورد احترام و محبت همه ی مسئولین و فرماندهان رده های بالا بود که به خواسته ی او نیز احترام می گذاشتند
در تاریخ 27/11/63 و صیت نامه ی خود را نوشت و آماده پرواز به جهانی دیگر شد و انگار روز به روز ، شهادت را بیشتر احساس می کرد تا اینکه در تاریخ 21/12/1363 در جزیزه ی مجنون در طی عملیات بدر به خیل مجنونان در گاه حق شتافت، اگر گلو و چشمانش آماجگاه ترکش های بی شر مانه ی دشمن قرار گرفت و بعد از آن بوسه گاه مادر گشت.
:مادر شهید نقل می کند:

در اسفند ماه 1363 ، در روزهای نزدیک به عیدیک روز صبح زود سه پاسدار دم در خانه آمدند هر چند دلم شور می زد اما با خود گفتم چون نزدیک عید است حتما نامه ای برایم ازمرحمت آورده اند به داخل خانه آمدند نگاهی به من کردند و گفتند مادر جان برایت از مرحمت خبر آورده ایم اما ناراحت نباشید او کمی مجروح شده والان در مسجد است منتظر شما، گفتم راحت تر بگویید شهید شده است ساکت شدند همه با هم مسجد رفتیم ، پدرش در بازار نام مرحمت را به عنوان شهید شنیده بود اما باور کرده بود، وقتی به مسجد رسیدم او را در تابوت دیدم اصرار کردم تا برای آخرین بار او را ببینم، وقتی رویش را باز کردند لب های خون آلود را دیدم اشک در چشمانم حلقه زد نشستم و بر آن لب ها بوسه زدم! اوحالا بعد از رسیدن به آرزویش آرام خوابیده بود.ش